تبليغاتX
من و تو.....ما

من و تو.....ما

                                                               

                                                         ۱۳۹۰   

                                یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار

 

                          یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

                                              

 

سال نومی شود..زمین نفسی دوباره می کشد..برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند

و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…

کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…

زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و

چون همیشه امیدوار

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر میگوییم که نوروز

هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند. . .

و این است پیام نوروز.......

دوست داشته باشید و زندگی کنید. زمان همیشه از ان شما نیست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 10:29  توسط z1  | 

 

نصف مال بابا، نصف مال مامان

لبخندهای مادر

شیرین شبیه قند است

از آن طرف، پدر هم

پر زور و قد بلند است

تقسیم بر دو کردم

امروز قلب خود را:

نصفش برای مامان

نصفش برای بابا!

 

               تقدیم به دو جانی که جانان من اند، به دو عشقی که فراتر از پرستش های من اند..... 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 8:11  توسط z1  | 

 

 سه نمونه از کار دشوار زنان.... و  حالا خانمهای شاهکار بخونن

 

۱=  مرد بلند شده لباس بپوشد برای رفتن به کار  
زن: چشم هایش را به سختی باز می کند می گوید لامپ را خاموش کن اذیت می کنه...!!!   

۲=  مرد آماده می شود برود سرکار... همسرش نیم نگاهی از زیر پتو می کند و می گوید رفتــی؟؟؟؟

۳= مرد سر کار رفته و به خانه باز گشته همسرش می گوید صبح کی رفته اصلا نفهمیدم خوابه خواب بودم.......

 

حالا نظرتون چیـــــه.......!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 9:31  توسط z1  | 


حسادت مردانه...... آهای مردای حسود حتما بخونید
 
مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد  و بعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد

 پس آرزو کرد:

خدای عزیزم، من هر روز، روزی 8 ساعت سر کار میروم درحالیکه همسرم فقط در خانه میماند. میخواهم او بداند که من چه سختی را تحمل میکنم. پس تقاضا دارم که اجازه دهی بدن من و او با هم جابجا شود، تنها برای یک روز. آمین

 خداوند با حکمت بیکرانش آروزی مرد را برآورده کرد..........

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 9:56  توسط z1  | 

 

    تیز هوشی زنان در مچ گیری

 

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده كه با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به كانادابرویم”
ما به مدت یك هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی كه منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های كافی برای یك هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهیم كرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار
زن با خودش فكر كرد كه این مساله یك كمی غیرطبیعی است اما بخاطر این كه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا كارهایی را كه همسرش خواسته بود انجام داد..
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یك كمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید كه آیا او ماهی گرفته است یا نه؟
مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی كه گفته بودم برایم نگذاشتی؟”
جواب زن خیلی جالب بود…
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 1:47  توسط z1  | 

 

                         >> دوست دارم <<

 

دختر و پسر جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.ان ها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند

دختر جوان: یواش تر برو من می ترسم!!!!

پسر جوان: نه اینجوری خیلی بهتره .

دختر جوان: خواهش میکنم من خیلی می ترسم.......

پسر جوان: خوب اما اول باید بگی که دوسم داری..!

دختر جوان: دوستت دارم حالا میشه اروم تر بری؟

پسر جوان: منو محکم بگیر.

دختر جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری؟

پسر جوان: باشه.... به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری. اخه نمیتونم راحت

برونم....اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ها ثبت شد:برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه افرید.........

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در

گذشت. پسر جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود.پس بدون اینکه دختر جوان را مطلع کند با ترفندی

كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای اخرین بار دو ستت دارم را از زبان او بشنود

و خودش رفت تا او زنده بماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 1:31  توسط z1  | 


ساحل بنذرك

 ساحل بنذرك

از جمله سواحل زيباي شهر مينو

اولين اردويي كه با بچه هاي عكاسي رفتم... با تشكري بي پايان از استاد عزيزم جناب منصور وحداني

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 13:27  توسط z1  | 


كودكان باغ آرزو
بازم عذر بابت كيفيت

اما قول ميدم حتما حتما سعي كنم عكساي خوب و با كيفيت بزارم و اما بايد بگم همه ي اينا با همكاري شما دوستان و اساتيد بزرگ امكان ميپذيره هاااا...............

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 12:45  توسط z1  | 



پارك زيتون......قشم

l

من و دوستان  و الانم شما.. روز خوبي بود با هواي بسيار عالي و نم نم كنان بارون بهاري

جاي همتون و سبز كرديم اون روز نگران نباشين

راستي بايد بگم بي كيفيتي گلم به دليل پيكسل نيمه خوب موبايلم بود. اساتيد و بزرگواران بايد ببخشن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 12:16  توسط z1  | 

 

18 روز ديگر ***

ميريم به سوي من و تو...مايي ديگر

18 ارديبهشت 88   ***** 18 ارديبهشت 89



بازم ارديبهشت اومد.. يك سال ديگه گذشت به همين زودي... من كه هنوز باور نكردم.

باور نكردم كه قراره يك سال بزرگ تر شم، ديگه بايد خداحافظي كنم با همه خاطراتي كه تو 88  و 22 سالگيم داشتم

22 سالگي  عزيز... !!

خيلی دوستت دارم ... خيلی ازت خاطره داشتم بعضيهاش تلخ و بعضی شیرین.

88 كه شروع شد، نوروزشو يادته!  چقدر فيلم،چقدر مهموني، چقدر تو باغ و بوستان و كلي خوشي. كنار درياشو يادته، وقتي باد ميومد، انگاري مي خواست ما رو با خودش ببره!

 يادته...! انگار همين هفته پيش بود.

فروردين كه تموم شد ارديبهشت اومد و كم كم استرس امتحانا بايد شروع ميشد...

اما...

ارديبهشت ماه عزيزي  بود واسم،

 خووووووووووب آخه تولدم بود ديگه..!

تولد...........

.........................

....................................

.................................................




                                                                                                                               بريم ادامه مطلب ديگه......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 13:38  توسط z1  |